طلوع روزی ما را ورق زدی خورشید... *
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
دیشب که سلامت دادم و خوابیدم، امید داشتم صبح همه چیز بهتر شده باشد، امام جان. شب که خواب حرمت را دیدم، دلم گرم شد... ظهر که نازنین دوست مشهدی ام، توی صحن انقلاب ایستاده بود و برایم زیارت جامعه می خواند و صدای اذان صحن را ضبط می کرد و برایم می فرستاد، فهمیدم تو داری همه چیز را نگاه میکنی... حتی بالات...
حیفا که لبخندهای عمیق، بی صدان...
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
صدای بخاری صدای فن لپ تاپ صدای تق و توق هرازگاه یخچال صدای کتری روی گاز ... ... ... ... من (و تمام خانه) به عکس تو خیره شده ایم...
خیلی خیلی آرام...
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
مگذار که عشق به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادتِ آب دادن گل های باغچه تبدیل شود! عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. / یک عاشقانه ی آرام، نادر ابراهیمی
دنیای واژگونۀ ما
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
داشتم روی پاهایم راه میرفتم؛ مثل همۀ آدمهای عادی، آدمهای عاقل، آدمهای جدی. آدمهایی که صبح میروند سر کار و ظهر که خسته برمیگردند، پای تلویزیون چای را با دقت مینوشند و ارقام ناامنی جهان را در اخبار پی میگیرند، آدمهایی که عصرها با صدای زنگ تلفن از خواب میپرند – بدخلق- و تا آخر شب به همه کجکج نگاه میکنن...
من مهمان خانه ات، تو مهمانِ سطرهایم باش زهرا!
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
نمیتونم دقیقا بگم، اما سعی که میتونم کنم...از بودن کنار هر آدمی و از بودن توی خونهی هر آدمی، حسی متمایز از آدما و خونههای دیگه به آدم دست میده. گاهی آدم بیکه بدونه غمگین میشه از معاشرت و حضور با کسی و در خونهی کسی، گاهی حوصلهش سر میره، گاهی گرفته میشه... گاهی هم سرحال میاد، شاد میشه و انگار روزش رو ...
من آدم رکی هستم!
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
میگویند من آدمِ رکی هستم؛ اخلاقی که خودم با آن راحت هستم و بقیه را نا راحت میکند. این را اینروزها از چندنفر از نزدیکترین آدمهای دوروبرم شنیدهام. از من رنجیدهاند، بهخاطر آنکه ترجیحِ خودم را بیملاحظه به آنها گفتهام یا درخواستی را از آنها رد کردهام. راستش این اخلاقی نیست که من سعی کرده باشم داشته باشم؛...
حتی اینترنت هم هنوز اختراع نشده باشد
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
دلم یک آفتاب مَلَس بهاری می خواهد تا مثل گربه ها، یک گوشه از حیاط لم بدهم و چشم هایم را ببندم و سیاهی هیچِ روبرویم از شدت آفتاب آن سوی پلک ها قرمز شود و فقط وقتی چشمانم را باز کنم که باران بگیرد و بوی شمعدانی های آب خورده بلند شود...
پستی برای دختران دانشجو در شهرهای دیگر
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 10:45
چه درس خوانده باشی و چه شانس آورده باشی و چه سهمیه داشته باشی، الآن دوماهی است در یک خوابگاه دخترانه زندگی میکنی. شاید اوایل دقیقاً باور درستی از اینکه قرار است اینجا «زندگی» کنی، نداشتی. نهایتِ تصورت یک تصور «مسافرخانهای» از خوابگاه بود، اما نه، خوابگاه دقیقاً «خانه»ی توست. بهخاطر سهسال زندگی خوابگ...
درخت در پاییز هم درخت می ماند
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 10:45
زندگی بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد، همچون برگهای پاییزی، باور کن، که شتابان فرومی ریزند و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند و درخت استوار و مقاوم برجای میماند.عزیز من، برگهای پاییزی بی شک به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخ...
ندانمها...
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 20:48
من با این سن و سال هنوز نمیدانم با آدمهایی که دوستم دارند و دوستشان ندارم، باید چه کنم...
م ا د ر ...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 20:52
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده استدر کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است... / زهرا بشری موحد * شعر کامل اینجا+
چیزهایی هست که نمی دانم...
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 0:40
هرسال محرم که میشود، وقتی خیابانهایی را میبینم که پرچم و بیرق و رخت سیاه به خودشان میگیرند، مردمی که انگار قوم و خویشی ازشان فوت شده و سیاه میپوشند، بهخصوص وقتی در مجلس روضه مردان مردی را میبینم که به سر و سینه میزنند و زنانی که مثل جوانازدسترفتهها زار میزنند، فکر میکنم حضرت ارباب چه کسی بوده است و ...
بیچاره تر اونی که دیده کربلاتو...
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 3:22
محرم امسال برای من با محرم همۀ سال های عمرم معنی دیگری دارد... * خدایا، بیقراری، اشک و آشفتهحالیام بده؛ این روزها قرار است نامی را دم بگیرم که پ ر - پ ر شد... ... ... ... ... ... .
حق داری حس خوشبختی نکنی خب :)
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:40
مدیری : - حس خوشبختی میکنی؟ امیرعلی دانایی : (مکث) ... بد نیست! (خنده) مدیری: - عاشقی؟ امیرعلی دانایی : - نه عاشق نیستم.
با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو! ماهی؟ بگو / خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟! اشکی؟ بگو! آهی؟ بگو !
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:39
افسانه پاسخی است به تمایل انسان به رفتارهای آرمانی. (اسکولز، رابرت. درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات. چاپ دوم. ترجمۀ فرزانه طاهری. تهران: آگاه، 1383: ص 71) عنوان: مهرداد اوستا * پستی که عنوانش و مرجعش از خودش بلندتر است ^_^
کافکا هم می تواند گاهی زنده-گی را بنویسد
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:37
«نوشتن، بیرون جهیدن است از صفِ مردگان.» / کافکا این جملۀ کافکا را که خواندم، این تصویر پیش چشمم آمد بیشتر از هرچیز...(اما تصویر سختی است و خودم تاب دیدنش را ندارم که اینجا منتشرش کنم و هربار وب را باز می کنم، دلم بلرزد... )
کاش میشد آدمهایی جز خودم را زندگی کنم (1) - پیرزن مجاور
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:36
کاش میشد آدمهایی جز خودم را هم زندگی کنم، حتی قدر یک روز، یک لحظه... کاش میشد آن پیرزن مجاوری را زندگی کنم که تمام عمر بر سر عهد جوانیاش با تو مانده است و هر روز به دیدنت آمده است... ... که هر روز از خانهاش که تا خانۀ تو راه چندانی ندارد، راه میگیرد سمت تو... هر روز بعد از نماز صبح پشت اذن دخول بست ...
زندگی ناآگاهانه >>>> عدم حضور در جهان هستی!
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:35
تولستوی در یادداشتهای روزانهاش مینویسد: «سرگرم تمیز کردن اتاقی بودم و همانطور که به دور و بر میچرخیدم، به کاناپه نزدیک شدم و یادم رفت که آیا آن را گردگیری کردهام یا نه. از آنجایی که این گونه حرکات از روی عادت و بهطور ناخودآگاه صورت میگیرند، غیرممکن بود واقعیت را به یاد آورم و اگر به راستی آن را گردگ...
همه مبارکی ها از توست...
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:34
روزی تن من بینی «قربان» سر کویش وین عید نمیباشد الا به هر ایامی سعدی را برای تو خواندن... حکایتیست... عیدت مبارک امامِ من :)
هر آدمی، یک واژه
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 7:33
جغرافیدانی به نام بارون میگوید: «نزد پاپوسها، زبان بسیار فقیر است؛ هر قبیلهای زبان خودش را دارد و فرهنگ واژههای این مردمان روز به روز کاهش مییاید، زیرا پس از درگذشت هر یک از افراد قبیله چند واژه به نشانۀ سوگواری ممنوع اعلام میشود.» از این دیدگاه، ما داریم شبیه پاپوسها میشویم... / بارت، رولان. نقد و ...