خرید بک لینک

داشتم روی پاهایم راه میرفتم؛

مثل همۀ آدمهای عادی، آدمهای عاقل، آدمهای جدی. آدمهایی که صبح میروند سر کار و ظهر که خسته برمیگردند، پای تلویزیون چای را با دقت مینوشند و ارقام ناامنی جهان را در اخبار پی میگیرند، آدمهایی که عصرها با صدای زنگ تلفن از خواب میپرند – بدخلق- و تا آخر شب به همه کجکج نگاه میکنند. آدمهایی که شب کلۀشان را میکنند زیر متکا و میخوابند و صبح که بیدار میشوند، باز با پاهایشان راه میافتند در خیابان...

من هم داشتم مثل همۀ آدمهای دیگر روی پاهایم راه میرفتم...

هنوز نمیدانم چه شد که به خودم آمدم و دیدم کلهپا شدهام! روی دستهایم راه میروم و نگاهم به آسمان است و گوشم به صدای ستارهها. از کنار آدمها رد میشوم و فقط قدمهایی را میبینم که عبور میکنند، و ملوچکهایی را میبینم که جفتجفت روی شاخۀ درختها نشستهاند و برای هم دلبری میکنند.

این روزها که با دستهایم راه میروم را، با تمام عمرم عوض نمیکنم.

دنیای واژگونه

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

صفحه بندی