هستم اگر می روم...
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 19:34
بسم الله بسم الله بسم الله...
«خدا رو چه دیدی؟»
-
تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 19:34
گفته بودم قبلاً؟ گفته بودم آرزومه ده روز رمضان رو بیام مشهدت؟ گفته بودم...همین که گفتم کافیه... تو میدونی و کافیه...شاید هیچوقت به این آرزو نرسم (این آرزو و خیلی آرزوهای دیگه که به تو بستگی داره...)
پشت به خودی
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 17:35
خیلی وقت است که ننوشته ام. خیلی خیلی خیلی وقت... نه اینجا و نه هیچ جای دیگری... نه این که نمی توانستم و حرف نداشتم، هم میتوانستم و هم حرف داشتم، اما ایستادم مقابل خودم و جلوی خودم را گرفتم تا ننویسم... انگار پشت کرده ام به خودم حالا... حالم خوب نیست... می خواهم باز بنویسم...
ملوچک غارنشین
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 17:35
اندوه آدمی را به نوشتن وامیدارد. به گریز از دیگران و پنهان شدن در آستین دستهایش. و غارنشینی هنوز ادامه دارد... پ.ن: مدتی نبودم، دلم میخواست باز هم نباشم؛ اما... اندوه، آدمی را به نوشتن وامیدارد...
اینجا کمی دور است
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 17:35
چند وقتی است که یک نفر گلدان کوچک کاکتوسم را از پشت پنجرۀ خانه برداشته است؛ به معنای دقیقتر کلمه «دزدیده است»! بابا که میفهمد، میگوید: «عیبی نداره؛ اونم دوست داشته از زیباییش لذت ببره، اما از نزدیک»! به نظرم با این جملۀ مهربانانۀ بابا تمام دزدیهای عالم را میشود توجیه کرد! *** کاش میشد بابا را بدزدم ...
وقتی همه چیز عادی میشود...
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 17:35
... پرستو بغلم کرده بوده و گریه میکرد. آیۀ 2ساله که دومتر آن طرفتر، داشت طبق معمول وسایل کمد را بیرون میریخت، یکدفعه از کار مورد علاقهاش دست کشید و گفت: «مامان ناراحت نباش»... پرستو، خندید. اشکهایش را پاک کرد و گفت: «نه مامان جون من که ناراحت نیستم». و آیه، خندۀ مادرش را که دید، خیالش راحت شد و به ب...
تو غریبی و منم غریب...
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 17:35
انگار که همین امروزِ امروز شهیدت کردهاند؛ چقدر دلگیر شده است امروز. نمی توانم نفس...
از ترس ها...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 4:35
کاری به فروید ندارم؛ اما به نظر من تنها چیزهایی که از یاد آدمها نمیروند «ترسها» هستند. لااقل درمورد من یکی که اینطور است. من، آدم احساسیِ حواسپرتی که موقع راه رفتن در خیابان، حواسم در معرض برگی که بالای سرم تکان میخورد هم هست و سرم را که بلند میکنم دیگر یادم میرود دو قدم جلوترم چالهای است ک
در غبار خوابهای تاریخی
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 8:47
نمیدانم کدام شهر بودم؛ اما یکی از شهرهای نزدیک تو بود. همین که سوار قطار میشدم، نیمساعت بعد حرمت بودم. حرم فرق داشت؛ شبیه هیچکدام از عکسهای تاریخی حرمت که دیدهام نبود؛ اما قدیمی بود... آنقدر کوچک بود که آدم هرکجایش سرک میکشید، ضریح را میدید... رنگها گرم بود و آدمها انگار سالها بود در حر
سطرهای سفید 96
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 8:47
کافیu200eست نگاهی به سطرهایم بیندازیتا روسفید شوند وبال در بیاورند.حتی شایدروی گنبدت بنشینند و- کبوترانه -سلامم را به تو برسانند... .____________________________________کانال تلگرام سطرهای سفید:https://telegram.me/satrhayesefid8
سطر اول رمضان 96
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 8:47
یکی از آیات قرآن که به وجود امیرالمومنین تفسیر شده و نازل به علوم ایشان است، آیۀ معروف سوره رعد است. از امیرالمومنین(ع) سؤال شد که سرآمد فضائل شما چیست؟ حضرت در پاسخ این آیه را فرمودند: «وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً»(رعد/43)، ای پیغمبر ما، کفار ادعا میکنند که شما رسول نیستی و حرف
با دست من گلوی کسی را بریدهاند! – حامد ابراهیمپور
-
تاریخ: 1396/2/7 ساعت: 7:48
بعد از سالهای نوجوانی و گشتوگذار در هزارویکتوی کتابهای جورواجور بود که فهمیدم «هر کتابی ارزش خواندن ندارد». اما به خاطر آوردن صحبتی از استادی، باعث میشود گاهی کتابی بخوانم که در مرز باریکی با جملۀ بالا قرار دارد. میگفت: «مخالفخوانی کنید؛ بگذارید ذهنتان به چالش کشیده شود و هر استراتژی که در پیش میگیر...
ترجمان علوم انسانی
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 6:31
کانال ترجمان علوم انسانی را مدتی قبل دوستی معرفی کرد. نگاهی کردم و خوشم آمد و تصمیم گرفتم بخوانمش. اما حقیقت این است که در وانفسای دنیای تلگرامیام، من هیچوقت موفق به مطالعه نشدهام. همیشه تلگرام برایم دو کارکرد داشته است؛ یکی روابط شخصی و دیگری مسائل کاری. هرچند تصمیم اول با خودم بود که نگذارم فضا
بابابرفی - جبار باغچه بان
-
تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 9:42
هربار با پدرم بیرون میرفتم و میخواست برای خودش روزنامه بخرد، یک کتاب قصه هم برای من میخرید. برای همین است که هنوز از دکههای روزنامهفروشی، بوی خاطره میشنوم... از بین آنهمه کتاب قصه که غالبشان ترجمهشده بودند، بابابرفی برای من از همه عزیزتر بود و هست. در بین کتابهایی که بیشترشان قصههای شاه و
غزلداستانهای سال بد / نادر ابراهیمی
-
تاریخ: 1396/1/21 ساعت: 11:48
غزلداستانهای سال بد را بهخاطر نامش خریدم؛ در نمایشگاه کتاب، نشر روزبهان را که دیدیم و انبوه کتابهای نادر ابراهیمی را، با رفیق دویدیم سمتش و تندتند کتابهای نادر را بدون اینکه بدانیم چیست دقیقاً و ممکن است دوستش داشته باشیم یا نه، فقط چون قلم نادر ابراهیمی بود، برداشتیم و بیشتر بن تازهدانشجویی
سرخ و زرد مال خودت، آبی آرامش من را نگیر...
-
تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 23:33
همچنان صدای تکوتوک بمب و نارنجک از خیابان پشتی میآید. چقدر از چهارشنبهسوری بیزارم... امروز همسایهها ریخته بودند در کوچه و بد و بیراه بار میکردند به پسرهای نوجوانی که مثل سربازهای تشنه به جنگ، زل زده بودند به قربانیهایشان. من هم بهزحمت جلوی خودم را گرفتم که چیزی نگویم. نمیدانم چطور میشود از
عاشق کشون...
-
تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 23:33
اولش ناراحت شدم؛ اما حالا حس دق کردن دارم... نشستهام و مثل یک عزادار درجۀ یک برای افشین یداللهی گریه میکنم. (هرچند میدانم از پیش بغض گلوگیری داشتم که این بهانۀ باریدنش شد...) وقتی یاد تکتک ترانههایی میافتم که سروده است، سریالهایی که قریببهاتفاقشان از جمله معدودهای محبوب من بودند، حس میکن
سلطان غزل...
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 9:53
اگرچه هرگز بنای مناسبت نگاری نداشته ام، اما از آنجا که می دانم اگر اکنون که فرصتش دست داده، این غزل کم نظیر برای حضرت ام البنین را اینجا منتشر نکنم بعدتر هم نخواهم کرد، پس... : رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردیمعمای ادب را با همین ابیات حل کردی رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانومیان اهل عالم د
بی چیزی
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:09
مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست / حافظ
در شب غربت مپرس حال خراب مرا...
-
تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 5:53
خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام؟ همسفر بادها، رفته ام از یادها فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانی ام خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام سایه اهریمن است یا شبحی از من است این که نفس می کشد در من پنهانی ام کولی زلفت شبی خیمه بر این...