دستت را بگذار روی قلبم...

متن مرتبط با «درخت در پاییز» در سایت دستت را بگذار روی قلبم... نوشته شده است

در غبار خوابهای تاریخی

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم کدام شهر بودم؛ اما یکی از شهرهای نزدیک تو بود. همین که سوار قطار میشدم، نیمساعت بعد حرمت بودم. حرم فرق داشت؛ شبیه هیچکدام از عکسهای تاریخی حرمت که دیدهام نبود؛ اما قدیمی بود... آنقدر کوچک بود که آدم هرکجایش سرک میکشید، ضریح را میدید... رنگها گرم بود و آدمها انگار سالها بود در حر...

    ادامه مطلب
  • غزلداستانهای سال بد / نادر ابراهیمی

  • نیلوبلاگ

    غزلداستانهای سال بد را بهخاطر نامش خریدم؛ در نمایشگاه کتاب، نشر روزبهان را که دیدیم و انبوه کتابهای نادر ابراهیمی را، با رفیق دویدیم سمتش و تندتند کتابهای نادر را بدون اینکه بدانیم چیست دقیقاً و ممکن است دوستش داشته باشیم یا نه، فقط چون قلم نادر ابراهیمی بود، برداشتیم و بیشتر بن تازهدانشجویی...

    ادامه مطلب
  • در شب غربت مپرس حال خراب مرا...

  • نیلوبلاگ

    خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام؟xa0 همسفر بادها، رفته ام از یادها فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانی ام xa0 خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام xa0 سایه اهریمن است یا شبحی از من است این که نفس می کشد در من پنهانی ام xa0 کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام xa0 در شب غربت مپرس حال خراب مرا یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام xa0 / محمد رضا ترکی xa0 ...

    ادامه مطلب
  • پستی برای دختران دانشجو در شهرهای دیگر

  • نیلوبلاگ

    چه درس خوانده باشی و چه شانس آورده باشی و چه سهمیه داشته باشی، الآن دوماهی است در یک خوابگاه دخترانه زندگی میکنی. شاید اوایل دقیقاً باور درستی از اینکه قرار است اینجا «زندگی» کنی، نداشتی. نهایتِ تصورت یک تصور «مسافرخانهای» از خوابگاه بود، اما نه، خوابگاه دقیقاً «خانه»ی توست. بهخاطر سهسال زندگی خوابگاهی، میتوانم حرفهایی داشته باشم با تو. که الآن اگرچه رنگ توصیه و نصیحت دارند، بعدها میشوند «تجربۀ زیستی مشترک»مان. xa0 به دیگران برای آنکه با تو متفاوت هستند، حق بده! برای همۀ ما پیش آمده است که در خا...

    ادامه مطلب
  • درخت در پاییز هم درخت می ماند

  • نیلوبلاگ

    زندگی بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد، همچون برگهای پاییزی، باور کن، که شتابان فرومی ریزند و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند و درخت استوار و مقاوم برجای میماند.عزیز من، برگهای پاییزی بی شک به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند./ چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی - نامه بیست و سوم xa0 xa0 xa0 xa0 #از_من_به_من...

    ادامه مطلب
  • زندگی ناآگاهانه >>>> عدم حضور در جهان هستی!

  • نیلوبلاگ

    تولستوی در یادداشتهای روزانهاش مینویسد: «سرگرم تمیز کردن اتاقی بودم و همانطور که به دور و بر میچرخیدم، به کاناپه نزدیک شدم و یادم رفت که آیا آن را گردگیری کردهام یا نه. از آنجایی که این گونه حرکات از روی عادت و بهطور ناخودآگاه صورت میگیرند، غیرممکن بود واقعیت را به یاد آورم و اگر به راستی آن را گردگیری کرده بودم اما از یادم رفته بود، یا طور دیگری بگویم، اگر آن را به صورت ناخودآگاه انجام داده بودم، مثل این بود که اصلاً این کار از من سرنزده است. اگر شخص دیگری در آن لحظه رفتار مرا آگاهانه مشاهده می...

    ادامه مطلب