وقتی همه چیز عادی میشود...

خرید بک لینک

... پرستو بغلم کرده بوده و گریه میکرد. آیۀ 2ساله که دومتر آن طرفتر، داشت طبق معمول وسایل کمد را بیرون میریخت، یکدفعه از کار مورد علاقهاش دست کشید و گفت: «مامان ناراحت نباش»... پرستو، خندید. اشکهایش را پاک کرد و گفت: «نه مامان جون من که ناراحت نیستم». و آیه، خندۀ مادرش را که دید، خیالش راحت شد و به بقیه بازیاش مشغول.

***

دلم میخواست کسی بود که با یک قطره اشکم، دست از همۀ کارهایش بکشد و طوری جهانش زیر و رو شود، که مجبور شوم بخندم و بگویم «نه من که ناراحت نیستم»... تا به ادامۀ زندگیاش مشغول شود...

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

دستت را بگذار روی قلبم......

ما را در سایت دستت را بگذار روی قلبم... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:35

صفحه بندی